تو خوبي تو مهرباني تو عزيزي عاشقانه
شعر وجودت را ميخوانم .. اي كاش هرگز پناه امن دستهايت را از وجود من
نگيري... دوستت دارم با تمام وجودم
سکانس اول(این سکانس را با لهجه دلتنگی
بخوان) عجیب دلم برایت تنگ شده!!! سکانس دوم امروز تقریبا یک قرن است که تورا ندیده ام!من نمیدانم با این زمان
های طولانی چه کار کنم؟؟؟ دارم فکر میکنم که یک قرن پیش چقدر خوشبخت بودم .اما حالا... من هستم و هزار
شالیزار فاصله!! سکانس سوم!!(باید هر جور شده احساس
دلتنگی را از بین ببرم وگرنه...) دارم فکر میکنم چقدر خوب است اگر همیشه-حتی الان که دارم از دلتنگی
برای تو دیوانه میشوم-جنبه های مثبت یک پدیده را در نظر بگیرم . تو قشنگ ترین پدیده زندگی من
بودی ٬هستی و خواهی بود!! سکانس چهارم من چقدر خوشبختم که توی زندگی ام فرشته ای مث تو حضور دارد!! یک دوست
واقعی!! رفتار های روزانه ات را مرور میکنم -من همیشه به تو فکر
میکنم- میبینم چقدر تو خاص هستی!! خاص و دوست داشتنی!! سکانس پنجم(لطفا این سکانس را با لهجه باران
بخوان) همیشه سعی میکنی من خوشحال باشم حتی وقتی
که ناراحتت میکنم؟؟ چرا؟چرا؟چرا؟دارد از نگاهم باران میبارد!! برای تو ٬برای... سکانس ششم(میخواهم یک اعتراف بکنم) میدانم نیازی به اعتراف نیست.تو خودت از همان ابتدای دنیا به این
حقیقت پی برده ای و اما اعتراف سبز من:فقط وقتی تو کنارم هستی من خوشحال هستم!! کوچک جهانی!! سکانس هفتم(وقتی به تو فکر میکنم شعر دست
از سرم بر نمیدارد!) من مطمئنم یکی از همین روزهای خدا ٬فاصله هزار شالیزی بین من وتو میشود یک شالیزار!من قدم میگذارم در هوای سبز و می ایستم رو به روی لبخند همیشه مهربانت و میگویم :امروز سیصد
سال پیش از ۱۳۸۶ است. و من و تو در یک غروب ساده و
بارانی بی دغدغه ترافیک و .. عاشق هم میشویم زیبای زیبا!!!!! سکانس هشتم(خواهش میکنم این سکانس را هیچ
وقت فراموش نکن !!متشکرم!!) هزار بار دوستت دارم!!
منو
ببخش اگه میخوام تو رو فقط واسه خودم 



























، خوبتر از تمام فصل
هاي عاشق
، مهربانتر از نسيمي كه به
وقت تنهايي هم آواز دلتنگي ام بود.
، عزيزتر از هوايي كه هر لحظه
مهمان وجودم مي شود.













![]()
هر بار که

چرا وقتی با تو بد صحبت میکنم با من خوب رفتار میکنی؟؟ این جوری
دچار عذاب وجدان میشوم!!چرا ![]()

این را میگویند:عشق واقعی در یک دهکده 






+
نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 0:21 توسط ..:: ی ک ت ا ::..

عاشقی نبود که به شوق من امده باشد رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه می رفت! صدای خش خش برگ ها همان اوازی بود که من گمان می کردم می گوید: " دوستت دارم ...! "
ان کس که می گفت دوستم دارد
+
نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 23:43 توسط ..:: ی ک ت ا ::..

هرگز حسرتی در هیچ کجای دنیا این چنین یکجا جمع نمیشود ، مگر در همین سه واژه :
او دوستم ندارد ...
+
نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 11:11 توسط ..:: ی ک ت ا ::..

تکرار می شود هیاهوی خالی و پوچ ... من را در حریم امن چشمانت به آرامش برسان 

+
نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 11:18 توسط ..:: ی ک ت ا ::..
