|
|
|
|
لعنت به من که عاشقت شـدم لعنت به تـو که عاشقم کـردی وقتی تنهـا نقطه مشتـرک ِ من و تـو همین لعنتـی بـودن بـود [ P E D I X ] ماننـد بیمار شـدن است ! نمی دانی چه طور اتفـاق می افتـد ... عطسه می کنـی ، یکهـو می لـرزی ... و دیگر دیر شـده ! سـرما خورده ای ... [من او را دوست داشتم - انا گاوالدا] برفـی که می بـاریـد من بـودم تـو را احاطه کـردم در بـَرَت گرفتـم گـونه هایت را نـوازش کـردم شانه هایت را بـوسیـدم و پـاره پـاره ریختـم پیـش ِ پـای ِ تـو ! بـر من پـا گذاشتـی کوبیـده تر ، سخت تر ، محکـم تر شـدم تـابیـدی به من آب شـدم ... [شـهاب مقـربین] حـکایت ِ من و تـو ؛ ماهـی و رود نیستـ ! من تخته سنگی ام که تـو از کنـارم آوازخـوان رد می شـوی ... ما بـرای ِ آغـوش ِ هم ساخته شـده ایم ! بیهـوده از من دور می شـوی ... هر کجـای ِ دنیـا هم که بـروی بـاز جـای ِ تـو ، در قـلب ِ من است ... من اما از تـو ممنـونم ! همین که هستـی و گاهـی مـرا به گـریه می انـدازی ! همین که هستـی و گاهـی به یـادم می آوری چقـدر تنهـ ـایـم ! [راضیه بهـرامی]
بگـذار بخـاری و شومینه بـرای ِ آدم هـای ِ تنهـا باشـد ! تـو که هر شب تن ِ تب کـرده ی مـرا داری ...
زندگی را بـا تعـداد نَفـس های که می کِشـی ، انـدازه نمی گیرنـد ! بـا آن لحظه هایی انـدازه می گیرنـد که نَفسَـت بنـ ـد می آیـد ! دیگـر از دست هـای ِ من چه بـر می آیـد جز مشت شـدن در این فصـل ِ سـرد ؟ دیگـر از من چه بـر می آیـد جز انتظار ؟ [محسن شـرو] ![]() انــاری را می کنم دانـه و به دل می گویـم خـوب بـود این مـردم دانـه های ِ دلشـان پیــدا بـود !
|
|